خرید بک لینک
عصر است، تازه از سركار به خانه بازگشته ام، در حالي كه از گرما كلافه ام، مامان ليوان شربتي خنك را به دستم مي دهد و من يك نفس همه را سر مي كشم، لباس بيرون را از تن درمي آورم و دست و رو را به آب خنك مي سپارم، يك بار، دو بار، سه بار، دستم را از آب پُر مي

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

كليد در رو به سختي تو قفل مي چرخونم، آخه، عينه چوب لباسي يك عالمه چيز ازم آويزونه، اول رفتم ميوه و سبزيجات تازه خريدم، بعد هم وسايل دسر، تو راه برگشت به خونه هم يك كيك عصرانه از شيريني فروشي خريدم، از ماشين كه پياده شدم دسته كليد رو اونقدر چرخوندم تا

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

چیزهایی هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد، مثل دوست داشتن که هیچ مبدا تاریخی مشخصی ندارد، یک روز به خود می آیی و می بینی در هوای دیگری نفس می کشی و روز را تا شب و شب را تا روز در خیالش پرسه می زنی، شعرهای نزارقبانی می خوانی و آه جگرسوز از نهان ات بلند

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

اولين هاي آدم هميشه اولين باقي مي مانند، يك گوشه از تو را مي گيرند و بايگاني مي شوند

اولين بار كه به مدرسه مي روي ، اولين بار كه عاشق مي شوي و هزاران اولين كه لابه لاي شلوغي روزها گم مي شود ولي هست

سراغش نمي روي تا روزي كه خودت را به خاطر مي ياوري و دلت براي خودت تنگ مي شود

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 11:9  توسط نم نم |

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

امروز چهارپنج ساله هستم، تابستان است و عادت ديرينه رفتن به خانه ي خان عمو را تجديد مي كنيم، كرج و به خصوص خانه عمو بهشت روي زمين است، پسرعمويم علي كميكوچكتر از من است و هم بازيه خوبي برايم محسوب مي شود، همه خوراكي هايش را با من نصف مي كند، بازي اي را

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

اولين چراغِ شب را زني روشن مي كند كه در تنهايي و ترس مچاله شده، چراغها را روشن مي كند تا روشناييِ بيرون، درونش را روشن كند و از شكست ها و ناكامي هايي كه در هيبت تاريكي دلش را چنگ مي زند،براي لحظاتي هر چند كوتاه فارغ شود.دومين چراغ را دختر بچه اي تنها

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

خورشید خانم مثل زن های حرم سرای ناصرالدین شاه چاق و تپل پهن شده توو آسمون.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 12:18  توسط نم نم |

برچسب: احوالات, نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

در حیاط را محکم کوبید و از خانه خارج شد، سرش داغ بود و گوشهایش سوت می کشید. زودرنج شده بود و تاب و تحمل هیچ نصیحتی را نداشت، باز حرف از درس خواندن به میان آمده بود، از اینکه مادرش با هر سختی و جان کندنی بود بدون وجود پدر او را بزرگ کرده و حالا که بای

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

صفحه بندی